جوارحلغتنامه دهخداجوارح . [ ج َ رِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ جارحة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). اندامها. اندام مردم که بدان کار کنند. دست و پا و دیگر اعضای آدمی . (غیاث اللغات ) (آنندر
جَوَارِحِفرهنگ واژگان قرآنحیواناتی که غذای خود را از راه شکار فراهم می کنند و بدنشان مجهز به ابزار شکار است(جمع جارحة)
جؤارلغتنامه دهخداجؤار. [ ج ُ آ ] (ع اِ) بانگ گاو. از اخفش نقل است که بعضی قراء «عِجلاً جَسَداً له خُوارٌ» را«جؤار» (قرآن 148/7) خوانده اند. || قی . || (مص ) بیماری ریخ زدن مرد
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج َ ] (ع اِ) آب بسیار و عمیق . (اقرب الموارد). آب بسیار و دورتک . (منتهی الارب ). || صحن گرداگرد سرای و پیرامن آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || کش
جوارلغتنامه دهخداجوار. [ ج َ ] (اِخ ) (شعب ...) جایی است در حجاز نزدیک مدینه که در دیار مزینه قرار دارد. (معجم البلدان ).
ابوطوقلغتنامه دهخداابوطوق . [ اَ طَ ] (ع اِ مرکب ) نوعی از جوارح طیور و صاحب نخبةالدهر گوید: بصعید مصر باشد در ساحل نیل و شکار او ماهی و تنها چشمان صید خویش برآرد و بخورد وبقیه بج
پاچه بندلغتنامه دهخداپاچه بند. [ چ َ / چ ِ ب َ ] (اِمرکب ) بند پای جوارح طیور. بند پای باز و جز آن از مرغان شکاری . سباقاالبازی . تسمه ٔ خرد و نرم که به پای باز و نوع آن بندند و زنگ