جهیزلغتنامه دهخداجهیز. [ ج َ ] (ع ص ) موت جهیز؛ مرگ ِ شتاب . || فرس جهیز؛ اسب سبک رو و سخت رونده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). اسب زودرو. (مهذب الاسماء). || (اِ) جهیزیه . جها
جهیزفرهنگ انتشارات معین(جَ) (اِ.) واژه ای است گرفته شده از عربی به معنی اسباب و اثاثیه ای که عروس با خود به خانه داماد می برد.
جهیضلغتنامه دهخداجهیض . [ ج َ ] (ع ص ، اِ) بچه ٔ افتاده ٔ تمام خلقت باشد یا ناقص الخلقه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بچه ٔ سقطشده . (اقرب الموارد). بچه ای که از شکم بیفتد. || آن
جهیزدانلغتنامه دهخداجهیزدان . [ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان هریس بخش مرکزی شهرستان سراب . کوهستانی ، معتدل . سکنه 763 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، بزرک و شغل اهالی زراعت و گ
جهیزةلغتنامه دهخداجهیزة. [ ج َ زَ ] (اِخ ) نام زنی است از خویله و بدو مثل زنند: قطعت جهیزة قول کل خطیب ، و اصل آن اینست که گروهی گرد آمده بودند و درباره ٔ صلح میان دو قبیله در مو
جهیزةلغتنامه دهخداجهیزة. [ ج َ زَ ] (ع اِ) عَلَم است گرگ یا ماده گرگ یا کفتار یا ماده خرس یا بچه ٔ خرس را. (منتهی الارب ). عَلَم است گرگ را. (اقرب الموارد). گرگ ماده . (مهذب الاس
جهیزدانلغتنامه دهخداجهیزدان . [ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان هریس بخش مرکزی شهرستان سراب . کوهستانی ، معتدل . سکنه 763 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، بزرک و شغل اهالی زراعت و گ
جهیزةلغتنامه دهخداجهیزة. [ ج َ زَ ] (اِخ ) نام زنی است از خویله و بدو مثل زنند: قطعت جهیزة قول کل خطیب ، و اصل آن اینست که گروهی گرد آمده بودند و درباره ٔ صلح میان دو قبیله در مو