جهندهلغتنامه دهخداجهنده . [ ج َ هََ دَ / دِ ] (نف ) آنکه جهد. جهش کننده . جستن کننده . جهان : چو چنبرهای یاقوتین بروزباد گلبنهاجهنده بلبل و صلصل چو بازیگر بچنبرها. منوچهری . || گ
جهندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت ده، پرنده، پران، رقصان، جستوخیزکنان، دوان، دواندوان، پروازکنان ◄ چیز پرنده▲ بانشاط، زنده، سرزنده سرگرم کننده
دَافِقٍفرهنگ واژگان قرآنجهنده (ماء دافق آبي را که با سرعت و فشار جريان داشته باشد آب دافق گويند ، که در اينجا منظور نطفه آدمي است ، که با فشار از پشت پدر به رحم مادر منتقل ميشود)
آذرگشسبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآتش جهنده؛ برق؛ صاعقه: ◻︎ یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ / ز کوهه ببردش سوی یال اسپ (فردوسی: ۲/۳۹۰). Δ دراصل، نام یکی از سه آتشکدۀ بزرگ و معروف عهد ساسانیان بود