جهجهانلغتنامه دهخداجهجهان . [ ج َ ج َ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) جهان جهان : ردی ردیان ؛ جهجهان رفتن . ناقة دفاق ؛ جهجهان و شتاب رو. ترقّص ؛ جهجهان رفتن اسب . (منتهی الارب ).
حجللغتنامه دهخداحجل . [ ح َ ] (ع مص ) جهجهان رفتن زاغ . برجستن و رفتن به یک پای . (منتهی الارب ). || حجل المقید؛ بلند کردن پای را و درنگی نمودن در رفتن آن قید کرده شده . (ناظم
حجلانلغتنامه دهخداحجلان . [ ح َ ج َ ] (ع مص ) جهجهان رفتن زاغ . برجستن مرغ و پندی و شتر پی کرده در رفتن . (تاج المصادر بیهقی ). || برجستن در رفتن به یک پای . لی لی کردن . || دیر
متکتفلغتنامه دهخدامتکتف . [ م ُ ت َ ک َت ْ ت ِ ] (ع ص ) جهجهان رونده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آن که در راه رفتن شانه ها را بلند میدارد و کسی که می جنباند
متوقصلغتنامه دهخدامتوقص . [ م ُ ت َ وَق ْ ق ِ ] (ع ص ) اسب که جهجهان راه رود. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).اسب سخت لگام . (ناظم الاطباء). و رجوع به توقص شود.
عببلغتنامه دهخداعبب . [ ع ُ ب ُ ] (ع اِ) آب جهجهان - ریزان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آبهای جهنده .(اقرب الموارد). || درختی است که آن را الراء نامند. ابن سکیت گوید: عبب درخت