جن گرفتهلغتنامه دهخداجن گرفته . [ ج ِ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) در تداول عامه ، مصروع . که مبتلا به بیماری صرع باشد.
جِنَّفرهنگ واژگان قرآنجن-طائفهاي از موجودات غير ازملائکه که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند (دراصل به معنی استتارونهان شدن)
گرفتهلغتنامه دهخداگرفته . [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مجذوب . مفتون . مبتلا. گرفتار : روندگان مقیم از بلا بپرهیزندگرفتگان ارادت بجور نگریزند. سعدی (طیبات ).نه بخود میرود گرفته ٔ
دیوکلوچلغتنامه دهخدادیوکلوچ . [ وْ ک ُ ] (اِ مرکب ) طفل مصروع و کودک جن گرفته . (برهان ) (آنندراج ). کودک جن گرفته . (جهانگیری ).
جنیلغتنامه دهخداجنی . [ج ِن ْ نی ی ] (ع ص نسبی ) نسبت است بسوی جن یا جنة. (منتهی الارب ). || یکی جن . (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). پری . (نصاب ) (منتهی الارب ) : ز جنی سخن گف
دیوگیرلغتنامه دهخدادیوگیر. [ وْ] (نف مرکب ) کسی که دیو را بگیرد. (برهان ).گیرنده ٔ دیو. شکارکننده ٔ دیو. || (ن مف مرکب ) کسی را گویند که او را جن گرفته باشد. (برهان ). دیودار.
سایه زدهلغتنامه دهخداسایه زده . [ ی َ / ی ِ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) بمعنی سایه دار وآن کسی باشد که او را جن گرفته باشد. (برهان ). آنکه آسیب دیو و پری داشته باشد. (آنندراج ) : بسکه