غنچهفرهنگ نامها(تلفظ: qonče) در گیاهی گلی که شکفته نشده و هنوز گلبرگها و کاسبرگهایش فشرده و جمعاند ؛ در قدیم به مجاز دهان کوچک و زیبای معشوق.
موس موس کردنلغتنامه دهخداموس موس کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آواز برآوردن از لبهای جمعآمده و نفسهای آرام به توالی به درون کشنده . || (اصطلاح عامیانه ) دم جنبانیدن و پوزه به پر و پای کس
محتویلغتنامه دهخدامحتوی . [ م ُ ت َ وا ] (ع ص ) نعت مفعولی از احتواء. محصور و محاط و گرداگرد فروگرفته شده . || در برداشته شده . جمعآمده . گرد شده .- محتوای چیزی ؛ درون و داخل آن
غندلغتنامه دهخداغند. [ غ ُ ] (ص )گرد با هم آمده . (فرهنگ اسدی ). فراهم آمده . جمعشده . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). گردشده و جمعآمده . (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع). پیچیده و فرا
ریزهلغتنامه دهخداریزه . [ زَ / زِ ] (ص ، اِ) پارچه . قطعه . خرده . خرده ٔ کوچک از هر چیزی . (ناظم الاطباء). خرد. (شعوری ج 2 ص 20). صغیر.سخت خرد. بسیار ریز. (یادداشت مؤلف ). هرچ