جلفالغتنامه دهخداجلفا. [ ج ُ ] (اِخ ) قصبه ٔ بزرگی است از دهستان برزرد بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان . این قصبه در جنوب زاینده رود و متصل بشهر است و یکی از محلات اصفهان محسوب می شود
جلفالغتنامه دهخداجلفا. [ ج ُ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکز بخش جلفا از شهرستان مرند واقع در 67هزارگزی شمال مرند در مسیر شوسه و راه آهن جلفا و تبریز. این ده در طول 45 درجه و 38 دقیقه و عر
جلفالغتنامه دهخداجلفا. [ ج ُ ] (اِخ ) یکی از بخشهای تابع مرند واقع در 67هزارگزی شمال مرند. این ده محدود است از شمال برودخانه ٔ ارس مرز ایران و شوروی و از جنوب به بخش زنوزاز و از
جلفارلغتنامه دهخداجلفار. [ ج ُل ْ ل َ ] (اِخ ) شهری است آباد بعمان دارای گوسفندان فراوان . پنیر و روغن این شهر بشهرهای مجاورصادر میگردد. (از معجم البلدان ) (از منتهی الارب ).
جلفاطلغتنامه دهخداجلفاط. [ ج ِ ] (ع ص ) آنکه درزهای کشتی نو را بخیوط و خرقه های نفت آلود بند کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و عامه آنرا قلفاط گویند. (از اقرب الموارد).
جلفاظلغتنامه دهخداجلفاظ. [ ج ِ ] (ع ص ) لغتی است در جلفاط. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به جلفاظ شود.
خوهنگان جلفالغتنامه دهخداخوهنگان جلفا. [ هََ ن ِ ج ُ ] (اِخ ) مرکز بلوک برزرود در اسپاهان . (یادداشت مؤلف ).
جلفارلغتنامه دهخداجلفار. [ ج ُل ْ ل َ ] (اِخ ) شهری است آباد بعمان دارای گوسفندان فراوان . پنیر و روغن این شهر بشهرهای مجاورصادر میگردد. (از معجم البلدان ) (از منتهی الارب ).
جلفاطلغتنامه دهخداجلفاط. [ ج ِ ] (ع ص ) آنکه درزهای کشتی نو را بخیوط و خرقه های نفت آلود بند کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و عامه آنرا قلفاط گویند. (از اقرب الموارد).
جلفاظلغتنامه دهخداجلفاظ. [ ج ِ ] (ع ص ) لغتی است در جلفاط. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به جلفاظ شود.
خوهنگان جلفالغتنامه دهخداخوهنگان جلفا. [ هََ ن ِ ج ُ ] (اِخ ) مرکز بلوک برزرود در اسپاهان . (یادداشت مؤلف ).