جلبیلغتنامه دهخداجلبی . [ ج َ ل َ ] (حامص ) بدکارگی زن و کودک : جلب کشی و همه خان ومانت پرجلب است بدی جلب کش و کرده به کودکی جلبی . عسجدی (دیوان ص 36).دُسفة؛ زن جلبی و قلتبانی .
جلبیلغتنامه دهخداجلبی . [ ج َ با ] (ع اِ) ج ِ جلیب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جلیب شود.
جلبیبلغتنامه دهخداجلبیب . [ ج ِ ] (از ع ، اِ) مماله ٔ جلباب : شب عشاق لیلةالقدر است چون برون آوری سر از جلبیب . رودکی .رجوع به جلباب شود.
جلبیزلغتنامه دهخداجلبیز. [ ج َ / ج ِ ] (اِ) به معنی کمند باشد و عرب مقود خوانند. (برهان ) : روا نبود به زندان و بند بسته تنم اگر نه زلفک مشکین تو بدی جلبیز. طاهر فضل (از آنندراج
جلبیللغتنامه دهخداجلبیل . [ ] (اِ) در بیت زیر ظاهراً به معنی لباس یا زیوری که در آن است : هست جلبیل و چگن خورشید و مه جونه آمد زهره شکلی زاهره .نظام قاری (دیوان ص 24).
جلبیبلغتنامه دهخداجلبیب . [ ج ِ ] (از ع ، اِ) مماله ٔ جلباب : شب عشاق لیلةالقدر است چون برون آوری سر از جلبیب . رودکی .رجوع به جلباب شود.
جلبیزلغتنامه دهخداجلبیز. [ ج َ / ج ِ ] (اِ) به معنی کمند باشد و عرب مقود خوانند. (برهان ) : روا نبود به زندان و بند بسته تنم اگر نه زلفک مشکین تو بدی جلبیز. طاهر فضل (از آنندراج
جلبیللغتنامه دهخداجلبیل . [ ] (اِ) در بیت زیر ظاهراً به معنی لباس یا زیوری که در آن است : هست جلبیل و چگن خورشید و مه جونه آمد زهره شکلی زاهره .نظام قاری (دیوان ص 24).
جلویزفرهنگ انتشارات معین(جَ)= جلبیز. جلیز: 1 - کمند، مقود. 2 - (ص .) مفسد، غمار. 3 - برگزیده ، منتخب .
امذاءلغتنامه دهخداامذاء. [ اِ ] (ع مص ) زن جلبی کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زن جلبی کردن یعنی قرمساقی کردن . (آنندراج ). || افزونی کردن در آمیختن آب به شراب . || بچراگا