جلبانلغتنامه دهخداجلبان . [ ج َل َب ْ با ] (ع ص ) رجل جلبان ؛ مرد صاحب بانگ و غوغا. (ازاقرب الموارد). رجوع به جُلبّان و جِلبّان شود.
جلبانلغتنامه دهخداجلبان . [ ج ِ ل ِب ْ با ] (ع ص ) رجل جلبان ؛ مرد صاحب بانگ و غوغا. (منتهی الارب ). رجوع به جُلبّان شود.
جلبانلغتنامه دهخداجلبان . [ ج ُ ] (ع اِ)هانبان مانندی است از چرم و غلافی که شمشیر را در نیام کرده در آن گذارند. (منتهی الارب ). رجوع به جُلُبّان شود. || دانه ٔ خلر. نوعی از گیاه
جلبانلغتنامه دهخداجلبان . [ ج ُ ل ُب ْ با ] (ع اِ) خلر است و آن گیاهی است شبیه بماش و در تهذیب آمده است که دانه ای است تیره رنگ کمی بزرگتر و تیره تر از ماش و آنرا میپزند. و بتخفی
جلبانةلغتنامه دهخداجلبانة. [ ج ُ ل ُب ْ با ن َ ] (ع ص ) زن بسیارفریاد بیهده گوی بدخوی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
جلبانةلغتنامه دهخداجلبانة. [ ج ِ ل ِب ْ با ن َ ] (ع ص ) زن بسیارفریاد بیهده گوی بدخوی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جُلُبّانة شود.
جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) ناحیه ای است از توابع اهواز. و کلمه معرب است . (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ).
جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ج َب ْ با ] (ع ص ، اِ) پنیرفروش . || گورستان . || صحراء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || عیدگاه در صحراء. || مرغزار. (منتهی
جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ] (اِخ ) نام دهی از دهستان ها از ناحیه ٔ غار از توابع عراق . این ده مشهد امام زاده حسن بن الحسن (ع ) است . (از نزهةالقلوب ج 3 ص 54).
جلبانةلغتنامه دهخداجلبانة. [ ج ُ ل ُب ْ با ن َ ] (ع ص ) زن بسیارفریاد بیهده گوی بدخوی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
جلبانةلغتنامه دهخداجلبانة. [ ج ِ ل ِب ْ با ن َ ] (ع ص ) زن بسیارفریاد بیهده گوی بدخوی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جُلُبّانة شود.
بسبیلةلغتنامه دهخدابسبیلة. [ ب َ ل َ ] (اِ) نوعی جُلبان (دانه ٔ خلر) بزرگ جثه ، سبزرنگ و در نزد مردم مصر بهتر از جلبان باشد. (مفردات ابن بیطار ص 95) صحیح کلمه چنانکه لکلرک آرد بِس
بسیلالغتنامه دهخدابسیلا. [ ب َ ] (اِ) به لغت مصری نوعی از جلبان است و آن خلربری است در غایت تلخی . رجوع به بسیل و بسیلة شود.