جلادرانلغتنامه دهخداجلادران . [ ج َ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قهاب بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان واقع در 19هزارگزی خاور اصفهان و سه هزارگزی شمال اصفهان به یزد. موقع جغرافیایی آن جل
نبوزرادانلغتنامه دهخدانبوزرادان . [ ن َ زَرْ اَ ] (اِخ ) (بمعنی : نبو رسولی را فرستاد) رئیس جلادان نبوکدنصر و نیز سردار جلادان وی در اورشلیم بوده است . رجوع به قاموس کتاب مقدس ص 873
جلاجانلغتنامه دهخداجلاجان . [ ] (اِخ ) از توابع ارجان است و آب و هوای آن همچنانست که در ارجان .(فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 148). رجوع به جلادجان شود.
مزدورانلغتنامه دهخدامزدوران . [ م ُ ] (اِخ ) نام قریه ٔ بزرگی است به میان مشهد و سرخس و طایفه ٔ ساکن آنجا هفتصد خانوار و جلایراند. (آنندراج ).
مجرملغتنامه دهخدامجرم . [ م ُ رِ ] (ع ص ) گناهکار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گنه کار. اثیم . آثم . بزهکار. بزه مند. مذنب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : انه من ی
بروتلغتنامه دهخدابروت . [ ب ُ ] (اِ) سبلت یعنی موی لب . (غیاث ). مجموع مویهای لب برین . شارب . (بحر الجواهر). دَرَز. سِبا. سِبالة. سبلتان . سبلة. سبیل . سَودَل . شارب : تیز در ر