جلاجللغتنامه دهخداجلاجل . [ ج َ ج ِ ] (ع اِ)ج ِ جُلجُل . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). زنگوله های خرد که بر چرم دوزند و در گردن اسب و شتر و گاو اندازند و در بهارعجم آمده که ج
جلاجللغتنامه دهخداجلاجل . [ ج ُ ج ِ ] (ع اِ) غلام و کودک . (از اقرب الموارد). || (ص )سبک روح شادمان در کار. (از اقرب الموارد). رجوع به جُلجُل شود. || روشن آواز: حمار جلاجل ؛ خر ر
جَلاجِلjinglesواژههای مصوب فرهنگستاندستهای از خودصداهای تکانهای که از تعدادی شیء یا زنگوله تشکیل شده است و براثر برخورد آنها به یکدیگر صدا تولید میشود
جلاجلیلغتنامه دهخداجلاجلی . [ ج َ ج ِ ] (ص نسبی ) نسبت است به جلاجل . (لباب الانساب ). رجوع به جلاجل شود.
جلاجلیلغتنامه دهخداجلاجلی . [ ج َ ج ِ ی ] (اِخ ) حسن بن موسی بن حسن بن عبادبن ابی عباد نسائی انصاری معروف به ابن ابی السری از محدثان است . وی ازابی الاشعث احمدبن مقدام عجلی و جز ا
جلاجلیلغتنامه دهخداجلاجلی . [ ج َ ج ِ ی ] (اِخ ) موسی بن حسن مکنی به ابوالسری از محدثان است . وی از روح بن عبادة و عفان بن مسلم و جز ایشان روایت شنیده و از او محمدبن مخلد دوری روا
جلاجلیلغتنامه دهخداجلاجلی . [ ج َ ج ِ ] (ص نسبی ) نسبت است به جلاجل . (لباب الانساب ). رجوع به جلاجل شود.