جلاءلغتنامه دهخداجلاء. [ ج ِ ] (ع مص ) عرض کردن عروس را به شوهر. (از اقرب الموارد). عروس جلوه کردن .(تاج المصادر بیهقی ).رجوع به جلوة و جلوه کردن شود. || اندوه وابردن . (تاج الم
جلاءلغتنامه دهخداجلاء.[ ج َ ] (ع اِ) امر جلی و آشکار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سپیدی روز. (منتهی الارب ).
جلاءلغتنامه دهخداجلاء. [ ج َ ] (ع مص ) بیرون کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). از خانمان بیرون کردن . (تاج المصادر بیهقی ). || از خانمان رفتن . لازم و متعدی استعمال شود. (من
جلاءلغتنامه دهخداجلاء. [ ج َل ْ ل ] (ع ص ) روشن گر. بسیار جلاء دهنده .- جلاء السیوف ؛ صیقل دهنده ٔ شمشیرها.
جلاءلغتنامه دهخداجلاء. [ ج ِ ] (ع اِ) جلا. سرمه که جلا میدهد بصر را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). نوعی از سرمه . سرمه و روشنایی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). || لقب مردم که در
جلاءةلغتنامه دهخداجلاءة. [ ج َ ءَ ] (ع مص ) انداختن مرد را بر زمین . || انداختن و افکندن جامه را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جلاء شود.
جلاءةلغتنامه دهخداجلاءة. [ ج َ ءَ ] (ع مص ) انداختن مرد را بر زمین . || انداختن و افکندن جامه را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جلاء شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن یحیی بن جلاء رملی ، مکنی به ابوعبداﷲ. از مشاهیرعرفا و معارف طبقه ٔ اهل حال است . صاحب نفحات الانس اصل وی را از بغداد نوشته و پدرش از
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد الجلاء، مکنی به ابوعبداﷲ. او یکی از اکابر مشایخ طریقت بشام و از اصحاب ابوتراب نخشبی و ذوالنون مصری و ابوعبید بود.