جفونلغتنامه دهخداجفون . [ ج ُ ] (ع اِ) ج ِ جَفن . پلکهای چشم : خاک راهی که بر او میگذری ساکن باش که عیون است و جفون است و خدود است و قدود. سعدی .رجوع به جَفن شود.
حبیبلغتنامه دهخداحبیب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن احمد الاندلسی . او راست :ودعتنی بزفرة و اعتناق ثم نادت متی یکون التلاقی و تصدّت فاشرق الصبح منهابین تلک الجیوب و الاطواق یا سقیم الجفو
طین رومیلغتنامه دهخداطین رومی . [ ن ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مجفف و مقبض بود، منع ورمی که در جفون پیدا شود کند، با آب کاسنی طلا کنند و خون که از چشم آید بازدارد. (اختیارات بدیعی
جفولغتنامه دهخداجفو. [ ج َف ْوْ ] (ع مص ) ستم کردن . || ملازم نگردیدن مال خود را. || دور شدن از چیزی . (منتهی الارب ). برگشتن و دور شدن و ترک کردن : جفت جفونی النوم ؛ یعنی پلکه
عیونلغتنامه دهخداعیون . [ ع ُ ] (ع اِ) ج ِ عَین . رجوع به عَین شود. چشم ها. دیده ها : خاک راهی که بر او میگذری ساکن باش که عیونست و جفونست و خدود است و قدود. سعدی . || چشمه های