ژغارهلغتنامه دهخداژغاره . [ ژَ رَ / رِ ] (اِ) نان ارزن . (برهان ) : رفیقان من با می و ناز و نعمت منم آرزومند یک تا ژغاره . ابوشکور.گروهی از من امید سورمی دارندمرا تحیّر نان ژغاره
جغازهلغتنامه دهخداجغازه . [ ج َ زَ / زِ ] (اِ) بیخ جغش و آن تره یی است که در بهار پیش از همه ٔ سبزیها بروید. (برهان ). رجوع به جغش و جغشت شود. || نان ارزن . || سرخی که زنان بر رو
جبارةلغتنامه دهخداجبارة. [ ج َب ْبا رَ ] (ع ص ، اِ) خرمابن دراز که دست بدان نرسد. (مهذب الاسماء). رجوع به جَبّار شود. || ناقة جبارة؛ ناقه ٔ بزرگ . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ).
جبارةلغتنامه دهخداجبارة. [ ج ِ رَ ] (ع اِ) پاره چوبهائی که بدان استخوان شکسته را بندند. ج ، جبائر. (منتهی الارب )(آنندراج ). چوب که بر شکستگی بندند. دست و برنجن . ج ، جبارات . (م
جبارةلغتنامه دهخداجبارة. [ ج َب ْ با رَ ] (اِخ ) ابن زرارة بلوی . ابن یونس او را از صحابه ٔ پیامبر (ص )آورده و در فتح مصر نیز حضور داشته است ولی روایتی از او نقل نشده است . (از ا
جغشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی صحرایی که در اوایل بهار میروید و با سرکه خورده میشود؛ جغاره؛ جغازه.
مرغلغتنامه دهخدامرغ . [ م َ ] (اِ) فریز است و آن نوعی ازسبزه باشد که حیوانات چرنده آن را به رغبت تمام خورند و آن زیاده از نیم شبر از زمین بلند نشود. و بغایت سبز و خرم و درهم رو
یافتنلغتنامه دهخدایافتن . [ ت َ ] (مص ) وَجد. جِدة. وُجد. اِجدان . (از منتهی الارب ). وِجدان . وُجود. (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). الفاء. (منتهی الارب ) (زوزنی ) (تاج
چنگاللغتنامه دهخداچنگال . [ چ َ ] (اِ) (از: چنگ + آل ، پسوند) پنجه ٔ مردم . پنجه ٔ دست . (برهان ) (جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (ناظم الاطب