جعفرلولغتنامه دهخداجعفرلو. [ ج َ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گورائیم بخش مرکزی شهرستان اردبیل در 25000 گزی جنوب اردبیل و 27000 گزی راه شوسه ٔ خلخال به اردبیل کوهستانی ومعتدل اس
ساری جعفرلولغتنامه دهخداساری جعفرلو. [ ج َ ف َ ] (اِخ ) یکی از ایلات اطراف مشکین آذربایجان است . این ایل 200 خانوار است که ییلاق شان سنبلان و قشلاق شان مغان است و افراد آن زارع و گله د
ساری جعفرلولغتنامه دهخداساری جعفرلو. [ ج َ ف َ ] (اِخ ) یکی از ایلات اطراف مشکین آذربایجان است . این ایل 200 خانوار است که ییلاق شان سنبلان و قشلاق شان مغان است و افراد آن زارع و گله د
بحیریلغتنامه دهخدابحیری . [ ب ُ ح َ ] (اِخ ) احمدبن محمدبن جعفرو نبیره ٔ او سعیدبن محمد و مظهربن بحیربن محمد و اسماعیل بن عون محدثانند. (از منتهی الارب ). || محمد کامل بحیری مدیر
باب التبنلغتنامه دهخداباب التبن . [ بُت ْ ت ِ ] (اِخ ) محله ٔ بزرگی بود در بغداد در کنار خندق مقابل قطیعه ٔ ام جعفرو آن اکنون ویران و تبدیل به صحرائی شده که در آن زراعت کنند. (معجم ا
جرجانیلغتنامه دهخداجرجانی . [ ج ُ ] (اِخ ) عبدالوهاب بن علی بن عمران . راوی بود و از محمدبن جعفرعلوی و مؤمل بن اسماعیل و عبداﷲبن ولید روایت کرد و عبدالرحمان بن عبدالمؤمن و احمدب
دیدار خواستنلغتنامه دهخدادیدار خواستن . [ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) ملاقات خواستن : دستوری دیدار خواست و اندر پیش او [ یعقوب لیث ] شد. (تاریخ سیستان ). || رؤیت خواستن : محمدبن جعفرآورد