جصلغتنامه دهخداجص . [ ج َص ص / ج ِص ص ] (معرب ، اِ)معرب گچ است . صاحب لسان العرب مینویسد: ابن درید گوید جِص درست است و جَص گفته نمیشود و جص عربی نیست ازکلام عجم است و لغت اهل
جصدیکشنری عربی به فارسیارد خشن , ملا ط رقيق , دوغاب , تفاله , بلغور , قطعات کوچک و نامنظم سنگ , دوغاب (بين اجرها) ريختن
جثلغتنامه دهخداجث . [ ج َث ث ] (ع مص ) ترسیدن . || ترسانیدن . || زدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). || بریدن . (از منتهی الارب ). || از بیخ و بن برکندن چیزی را. (از تاج العرو
جسلغتنامه دهخداجس . [ ج ِ ] (ع صوت ) کلمه ای است که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم صوتی است که بدان شتر را زجر کنند. (از اقرب الموارد).
جسلغتنامه دهخداجس . [ ج َس س ] (ع مص ) دست بسودن . (منتهی الارب )(تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء). بسودن . (المصادر زوزنی ). بدست سودن . (آنندراج ). برماسیدن . لمس کردن . (
جسلغتنامه دهخداجس . [ ج َس س ] (معرب ، اِ) جَص ّ. گچ . به پارسی گج خوانند و طبیعت وی سرد و خنک است ، چون به سرکه بسرشته و بر سر کسی که رعاف داشته باشد بمالند و طلا کنند خون با
جثلغتنامه دهخداجث . [ ج ُث ث ] (ع اِ) زمین بلند که به پشته ماند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). برآمدگی زمین . (از تاج العروس ) : و ارقی علی جث و اللّیل طرةعلی الافق لم یهتک جوانب