جستنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خیز کردن؛ خیز برداشتن.۲. [مجاز] رها شدن؛ رهایی یافتن.۳. جهیدن.۴. [قدیمی، مجاز] گریختن.۵. [قدیمی] وزیدن.
جُستنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شرایط و عَمَلِ شهود ش کردن، تعقیبکردن، جوییدن، جستجو کردن، جویاشدن، رد کسی (چیزی) را گرفتن، ردیابی کردن، سراغ گرفتن، پرسوجو کردن
جستن آهوانلغتنامه دهخداجستن آهوان . [ ج َ ت َ ن ِ هَُ ] (اِخ ) قفرات الظبی : وزیر بنات النعش بر پایهای خرس بزرگ ستارگان خردند، دوگان دوگان ایشان را جستن آهوان خوانند. (التفهیم ).
جستن اندامهالغتنامه دهخداجستن اندامها. [ ج َ ت َ ن ِ اَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) پریدن اندام . اختلاج . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). خلجان . خلوج . (دهار).