جزیتلغتنامه دهخداجزیت . [ ج ِزْ ی َ ] (معرب ، اِ) جزیه . معرب گزیت است . گزید. و جزیت گزیت است معرب کرده . (مجمل التواریخ ). و رجوع به جزیه و گزیت شود: و سیم کافی ناصح که خراج و
جزیت دادنلغتنامه دهخداجزیت دادن . [ ج ِزْ ی َ دَ ] (مص مرکب ) جزیه دادن . خراج زمین دادن . خراج سرانه دادن ذمی : چه باید رصدگاه دارا شدن به جزیت دهی آشکارا شدن . نظامی .شاه رومی قبای
جزیت دهلغتنامه دهخداجزیت ده . [ ج ِزْ ی َ دِه ْ ] (نف مرکب ) خراج ده . آنکه خراج دهد : باغ ارم از امید و بیمت جزیت ده نافه ٔ نسیمت . نظامی .رجوع به جزیه شود.
جزیت ستانلغتنامه دهخداجزیت ستان . [ ج ِزْ ی َ س ِ ] (نف مرکب ) آنکه خراج گیرد. کسی که مالیات ذمیان و خراج زمین وصول کند. و رجوع به جزیه شود.
جزیت دادنلغتنامه دهخداجزیت دادن . [ ج ِزْ ی َ دَ ] (مص مرکب ) جزیه دادن . خراج زمین دادن . خراج سرانه دادن ذمی : چه باید رصدگاه دارا شدن به جزیت دهی آشکارا شدن . نظامی .شاه رومی قبای
جزیت دهلغتنامه دهخداجزیت ده . [ ج ِزْ ی َ دِه ْ ] (نف مرکب ) خراج ده . آنکه خراج دهد : باغ ارم از امید و بیمت جزیت ده نافه ٔ نسیمت . نظامی .رجوع به جزیه شود.
جزیت ستانلغتنامه دهخداجزیت ستان . [ ج ِزْ ی َ س ِ ] (نف مرکب ) آنکه خراج گیرد. کسی که مالیات ذمیان و خراج زمین وصول کند. و رجوع به جزیه شود.
خراج الرأسلغتنامه دهخداخراج الرأس . [ خ َ جُرْ رَ ] (ع اِ مرکب ) خراج سر. گزیت . (مهذب الاسماء). جزیت . رجوع به خراج رأس در این لغت نامه شود.
حاضرحلبلغتنامه دهخداحاضرحلب . [ ض ِ رُ ح َ ل َ ] (اِخ )یاقوت بنقل از کتاب الفتوح بلاذری آرد که بنزدیک حلب حاضری بود که آنرا حاضرحلب گفتندی و از قبائل مختلفه ٔ عرب مانند تنوخ و جز آ