جرق آفتابواژهنامه آزاد(مشهدی) جَرق آفتاب؛ آفتاب سوزان. مثال:«دِ جَرق افتو ویستیدَ.» یعنی در آفتاب سوزان ایستاده است.
جرقلغتنامه دهخداجرق . [ ] (معرب ، اِ) مقام موسیقی . پرده ٔ موسیقی . بظاهر همان جرکه است . (از دزی ). رجوع به جرکه شود.
جرقلغتنامه دهخداجرق . [ ] (معرب ، اِ) مقام موسیقی . پرده ٔ موسیقی . بظاهر همان جرکه است . (از دزی ). رجوع به جرکه شود.
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ َ رَ / رِ ] (اِ) سبو را گویند و آن ظرفی باشد بجهت آب آوردن . (برهان ) (جهانگیری ). معرب آن جرق (= جره ) است . (جهانگیری ).
جرقهلغتنامه دهخداجرقه . [ ج ِ رِق ْ ق َ ] (اِ) خدرک . شرر. شراره . ابیز. استاره . ستاره . (یادداشت مؤلف ).
جرقه شدنلغتنامه دهخداجرقه شدن . [ ج ِ رِق ْ ق َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه از جا دررفتن ، خشمناک شدن . (یادداشت مؤلف ).