جرقهلغتنامه دهخداجرقه . [ ج ِ رِق ْ ق َ ] (اِ) خدرک . شرر. شراره . ابیز. استاره . ستاره . (یادداشت مؤلف ).
جرقهفرهنگ انتشارات معین(جِ رَ قِّ) (اِ.) 1 - ریزة آتش که از زغال یا هیزم در حالِ سوختن به هوا بجهد. 2 - برق آنی و کوچک که از اتصال ناگهانی دو سیم برق بوجود می آید.
جرغهلغتنامه دهخداجرغه . [ ج َ غ َ ] (اِ) جرگه . حلقه . حوزه .- جرغه زدن ؛ دائره وار گرد آمدن . (یادداشت مؤلف ).- جرغه زدن جماعتی ؛ دائره وارگرد آمدن .شاید صورتی از جرگه است .
جرغهلغتنامه دهخداجرغه . [ ج ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شش ده قره بلاغ از بخش مرکزی شهرستان فسا. این ده در پنجاه وسه هزارگزی خاور فسا و دوهزارگزی راه فرعی نسا به دارکوبه قرار د
جرغهلغتنامه دهخداجرغه . [ ج َ رِغ ْ غ َ ] (اِ) در تداول عامه ابیز، ابیزک ، شراره . جرقه . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به جرقه شود.