جربلغتنامه دهخداجرب . [ ] (اِخ ) گروهی که به دزدی و راهزنی تن درمیدادند و بنام مخالیف جرب دار نامیده میشدند (از دزی ).
جربلغتنامه دهخداجرب . [ ج َ رَب ب ] (ع ص ) مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || فریبنده . || گربز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
جربلغتنامه دهخداجرب . [ ج َ رَ ] (ع مص ) گرگین شدن . (منتهی الارب ). به مرض جرب مبتلا شدن . (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (متن اللغة). || گرگین شدن شتران . || ویران شدن زمین . (ا
جربلغتنامه دهخداجرب . [ ج َ رَب ب ] (اِخ ) نام موضعی است به یمن و ابوسعد در حدیث حنش صنعانی آنرا جَرَبّة ضبط کرده است . (از معجم البلدان ).
جرب العینلغتنامه دهخداجرب العین . [ ج َ رَ بُل ْ ع َ ] (ع اِ مرکب ) جرب و خارش چشم . مؤلف بحرالجواهر آرد، خشونت و بیماریی است که بر داخل پلک چشم عارض شود و آن چهار قسم باشد و هر چها