جراجرلغتنامه دهخداجراجر. [ ج َ ج ِ ] (ع ص ، اِ) شتران نجیب بزرگ هیکل . (منتهی الارب ). ستبر از شتران است . (شرح قاموس ) (از اقرب الموارد). و منه : «یهب الجلةالجراجر». (از اقرب ال
جراجرلغتنامه دهخداجراجر. [ ج ُ ج ِ ] (ع ص ، اِ) شتر بسیار بلندآواز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سخت و درشت آوازکننده از شتران . (شرح قاموس ). || شتر بسیار آب خوار. (منتهی الار
جاجرودلغتنامه دهخداجاجرود. (اِخ ) نام رودی است مشهور از دوفرسنگی شهر تهران میگذرد و اصل در آن جایه رود بود. و جایه نام قریه ای است که آن رود از پیش آن میگذرد و بمنزله ٔ منبع آن رو
جرجرلغتنامه دهخداجرجر. [ ج ِ ج ِ ] (ع اِ) نخود. || باقلا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء). باقلای صغیر. (یادداشت مؤلف ).جَرجَر. (منتهی الارب ) (م
جرجورلغتنامه دهخداجرجور. [ ج ُ ] (ع اِ) گویند، ماءة جرجور؛ یعنی صد کامل و تمام . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || گروه . (منتهی الارب ). || شتر بزرگ هیکل . (منتهی الارب ).
زبیدلغتنامه دهخدازبید. [ زُ ب َ ] (اِخ ) بطنی است از بنی مسروح که مالک مرز «رابغ» و نیز مالک اراضی فراوان دیگر که «درب الحج » از آن جمله است ، میباشند. زبید خود به چندین رشته تق
شترلغتنامه دهخداشتر. [ ش ُ ت ُ ] (اِ) اُشْتُر، جانوری پستاندار عظیم الجثه از گروه نشخوارکنندگان که خود تیره ای خاص را به وجود می آورد. این پستاندار بدون شاخ است ولی دارای دندان