جردیکشنری عربی به فارسیازي , کاهنده , مفعول به , مفعول عنه , مفعول منه , صيغه الت , رافع , مربوط به مفعول به يا مفعول عنه
ژرلغتنامه دهخداژر. [ ژِ ] (اِخ ) از قلل جبال پیرنه نزدیک کوههای اوبن (پیرنه ٔ سفلی )، به ارتفاع 2612 گز.
جَرّگویش بختیاری1. مقاوم؛ 2. لاستیکمانند، چرم تابیده،پوست سر گاو را که سوراخهاى زیاد داردو نامرغوب است پس از دباغى مىتابند وبراى وصل گاوآهن به یوغ بهکار برند yo ؛3. دعوا، ک
جر آمدنلغتنامه دهخداجر آمدن . [ ج ِ م َدَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه ، به علت سختی ِ حریف به غضب شدن ، جر زدن در بازی قمار. (یادداشت مؤلف ).