جدولغتنامه دهخداجدو. [ ج َدْوْ ] (ع مص ) عطا کردن بر کسی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) . بخشیدن بر کسی . (ازشرح قاموس ): جدا علیه ؛ اعطاه الجدوی . (اقرب الموارد). عطا کردبروی
جدولغتنامه دهخداجدو. [ ج ِ دَ ] (اِ) بیماری در پای اسب از بسیار رفتن . جرب در اسب . (یادداشت مؤلف ) : داده ست مرا شاه ستوری جدو و لنگ اسبی و خس و (؟) پیر کجا زنگ زند زنگ .(ازن
جدو شدنلغتنامه دهخداجدو شدن . [ ج ِ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بیماری جدو پیداکردن اسب . بیماری در اسب . (یادداشت مؤلف ).
جدوبلغتنامه دهخداجدوب . [ ج ُ ] (ع اِ) ج ِ جدبة. یعنی زمین خشک . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به جدبه شود.
جدوبلغتنامه دهخداجدوب . [ ج َ ] (ع ص ، اِ) جای خشک بی نبات . (آنندراج ). مکان جدوب ؛ جای خشک بی نبات . (منتهی الارب ). جائی است خشک و بی گیاه که خشکی آن ظاهر و آشکار است . (شرح
جدورلغتنامه دهخداجدور. [ ] (اِخ ) اسم دو شخص است از [ نواده ٔ ] یهودا. (اول تواریخ ایام 4:4 و 18). (از قاموس کتاب مقدس ).
جدورلغتنامه دهخداجدور. [ ] (اِخ ) اسم موضعی است در یهودا و سعیر. (اول تواریخ ایام 4:39). (از قاموس کتاب مقدس ).
جدو شدنلغتنامه دهخداجدو شدن . [ ج ِ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بیماری جدو پیداکردن اسب . بیماری در اسب . (یادداشت مؤلف ).