جدعلغتنامه دهخداجدع . [ ج َ دِ ] (ع ص ) کودکی است که بد است خورش او. (شرح قاموس ). کودکان بدخوراک . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
جدعلغتنامه دهخداجدع . [ ج َ ] (ع مص ) بازداشتن و به زندان کردن . (شرح قاموس ) (از منتهی الارب ). حبس کردن . (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بریدن بینی یا گوش یا دست یا لب .
جدعلغتنامه دهخداجدع . [ ج َ دَ ] (ع اِمص ) بریدگی بینی و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || (مص ) بدخوار گردیدن کودک . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). بد
جدعفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (ادبی) در عروض، اسقاط هر دو سبب خفیف است از مفعولات که لات باقی بماند و فاع یا فعل بهجای آن بگذارند، و آن را مجدوع گویند.۲. [قدیمی] بریدن گوش، لب، یا بینی.
جدافرهنگ مترادف و متضاد۱. سوا، مستثنا ۲. قطع، وا ۳. تنها، فرد، مطلقه، مطلق، منفرد، مهجور ۴. جداگانه، علیحده، مجزا، منتزع، منفک ۵. ممتاز ۶. متباین ۷. پراکنده، ۸. بریده، گسسته، گسیخته،
جدادیکشنری فارسی به انگلیسیanother, apart, cleft, disconnected, discrete, disjointed, distinct, individual, off, separate, sequestered, seriously, several, solemnly, unconnected, for-, de
جدافرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت سوا، مجزا، دورافتاده غریبه، خارجی، بیرونی تک، تنها، تکوتنها، بیکس مستقل گسیخته، ازهمگسیخته، باز منفصل، متمایز، مفروز، متباین، علاحده (علیحده) مق
جداگویش خلخالاَسکِستانی: jədâ دِروی: jədâ/sivâ شالی: jəddâ کَجَلی: jiyâ کَرنَقی: jâ کَرینی: jədâ کُلوری: alâyda/jədâ گیلَوانی: jədâ/ sifâ لِردی: jədâ
جدعاءلغتنامه دهخداجدعاء. [ ج َ ] (اِخ ) لقب ناقه ٔ رسول اﷲ (ص ) و آن را عضباء و فصواء هم گویند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناقه ای است که رسول خدا (ص ) با آن هجرت کرد. (از امتاع
جدعاءلغتنامه دهخداجدعاء. [ ج َ ] (ع ص ) تأنیث اجدع . گوش بریده . (از منتهی الارب ) (قطر المحیط) (از اقرب الموارد). ج ، جُدع . (از قطر المحیط).- ناقه ٔ جدعاء ؛ شتری که یک ششم یا
جدعانلغتنامه دهخداجدعان . [ ج ُ ] (اِخ ) از اعلام است . (اقرب الموارد). پدر عبداﷲ جدعان که جوانمرد معروفی در زمان پیغمبر (ص ) بود. (از شرح قاموس ).
جدعاءلغتنامه دهخداجدعاء. [ ج َ ] (ع ص ) تأنیث اجدع . گوش بریده . (از منتهی الارب ) (قطر المحیط) (از اقرب الموارد). ج ، جُدع . (از قطر المحیط).- ناقه ٔ جدعاء ؛ شتری که یک ششم یا
جدعهلغتنامه دهخداجدعه . [ ج َ ع َ ] (ع اِ) آن چیزی است که باقی میماند بعد از بریدن . (شرح قاموس ). مترجم گوید، که جوهری نیز بطریق مصنف تفسیر کرده و ازهری وابن عباد و غیر او گفته
جدعاءلغتنامه دهخداجدعاء. [ ج َ ] (اِخ ) لقب ناقه ٔ رسول اﷲ (ص ) و آن را عضباء و فصواء هم گویند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناقه ای است که رسول خدا (ص ) با آن هجرت کرد. (از امتاع
جدعانلغتنامه دهخداجدعان . [ ج ُ ] (اِخ ) از اعلام است . (اقرب الموارد). پدر عبداﷲ جدعان که جوانمرد معروفی در زمان پیغمبر (ص ) بود. (از شرح قاموس ).