جدا کردندیکشنری فارسی به انگلیسیabstract, cleave, demarcate, differentiate, disengage, divide, insulate, isolate, part, rupture, screen, seclude, segregate, separate, sequester, sift, single,
جدا کردنلغتنامه دهخداجدا کردن . [ ج ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تفریق نمودن . مفروق کردن . از هم سوا کردن . علیحده کردن : قند جدا کن از اوی دور شو از زهر دندهر چه به آخر به است جان ترا آن
جدا کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت ، گسیختن، ازهم گسیختن، قطع کردن، بند ازبند جداکردن، پوست کندن، برهنه کردن آب کردن، باز کردن الک کردن، دستهبندی کردن، طبقهبندی کردن رهاکردن، آزاد ک
جدا کردنگویش خلخالاَسکِستانی: ayr âkard.e دِروی: âvjiy.en شالی: âvjiy.an کَجَلی: jiyâ â.kard.an کَرنَقی: jâ âkard.an کَرینی: jədâ âkard.an کُلوری: ayr âkard.an گیلَوانی: sifâ âka