جداگانهدیکشنری فارسی به انگلیسیdistinct, individual, individually, particular, separate, several, severally, single
جداگانهلغتنامه دهخداجداگانه . [ ج ُ ن َ / ن ِ ] (ق مرکب ) علیحده . (ناظم الاطباء). منفرد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تنها. (ناظم الاطباء). || مستقل . مجزا : [ قمر دلالت کند بر ]...
دو نقطه که روی مصوت دوم می گذارند تا نشان دهند که آن مصوت جداگانه تلفظ می شوددیکشنری فارسی به انگلیسیdieresis
جداگونهلغتنامه دهخداجداگونه . [ ج ُ ن َ / ن ِ ] (ق مرکب ) ظاهراً لهجه ای است در جداگانه . جداگانه . علیحده . تنها : اندر فربه کردن عضوی جدا گونه . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).