جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن الاسود النخی مکنی به ابی عبید. طوسی او را از رجال شیعه که از حضرت صادق (ع ) روایت میکنند شمرده است . (از لسان المیزان ).
جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن غالب ، مکنی به ابوفراس . شاعر و خطیب فصیح ویکی از فقهاء شراة. از اوست : کتاب الجامع الکبیر درفقه . رساله ٔ او به مالک بن انس . کتاب
جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن نعمان . از صحابه و انصار است و روایاتی از او نقل شده است . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
جبیر القصابلغتنامه دهخداجبیر القصاب . [ ج ُ ب َ رُل ْ ق َص ْ صا ] (اِخ ) از روات است . رجوع به شدالازار، متن و حاشیه ٔ ص 13 شود.
جبیرانلغتنامه دهخداجبیران . [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) نام قریه ای است [ در بصرة ] مر جبیربن حیه را. (از معجم البلدان ).
جبیرانلغتنامه دهخداجبیران . [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) نام ناحیه ای است [در بصرة ] مر آل کلثوم بن جبیر را. (معجم البلدان ).
جبیرندلغتنامه دهخداجبیرند. [ ج َرَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گورک سردشت بخش سردشت شهرستان مهاباد. این ده در هیجده هزارگزی سردشت و پنجهزارگزی باختر شوسه ٔ سردشت به مهاباد واقع شده
جبیرهلغتنامه دهخداجبیره . [ ج َ رَ / رِ] (اِ) چَبیره . مستعد شدن و جمع کردن مردم باشد بجهت شغلی و کاری و مهمی . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (برهان ). || گروه آماده بکار. خیل .
جبیر القصابلغتنامه دهخداجبیر القصاب . [ ج ُ ب َ رُل ْ ق َص ْ صا ] (اِخ ) از روات است . رجوع به شدالازار، متن و حاشیه ٔ ص 13 شود.
جبیرانلغتنامه دهخداجبیران . [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) نام ناحیه ای است [در بصرة ] مر آل کلثوم بن جبیر را. (معجم البلدان ).