جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبدمناف قرشی نوفلی مکنی به ابومحمد. از مؤلفة قلوبهم است . مادر وی ام حبیبه بنت سعید و یا ام جمیل بنت سعیدبن
جبیرلغتنامه دهخداجبیر.[ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن نفیر کندی . عسکری بین او و جبیربن نفیر حضرمی فرق گذاشته است . رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة و قاموس الاعلام ترکی و ماده ٔ ذیل شود
جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن الحارث . در لسان المیزان بنقل از رحله ٔ امین الدین محمدبن احمدبن امین به وسائطی از امیر ابوالمکارم عبدالکریم بن الامیر نصر الدیلمی
جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن الحباب بن المنذر الانصاری . ابن حبان گوید: گویند او را صحبتی است و اسناد وی مورد تردید است . ابن مطین او را صحابی دانسته و گوید از
جبیرلغتنامه دهخداجبیر. [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) ابن الحویرث بن نقیدبن بحیربن عبدبن قصی بن کلاب قرشی . زبیر گوید پدر وی در فتح مکه کشته شد. ابن سعد گوید او پیغمبر (ص ) را درک کرده و دی
جبیر القصابلغتنامه دهخداجبیر القصاب . [ ج ُ ب َ رُل ْ ق َص ْ صا ] (اِخ ) از روات است . رجوع به شدالازار، متن و حاشیه ٔ ص 13 شود.
جبیرانلغتنامه دهخداجبیران . [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) نام قریه ای است [ در بصرة ] مر جبیربن حیه را. (از معجم البلدان ).
جبیرانلغتنامه دهخداجبیران . [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) نام ناحیه ای است [در بصرة ] مر آل کلثوم بن جبیر را. (معجم البلدان ).
جبیرندلغتنامه دهخداجبیرند. [ ج َرَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گورک سردشت بخش سردشت شهرستان مهاباد. این ده در هیجده هزارگزی سردشت و پنجهزارگزی باختر شوسه ٔ سردشت به مهاباد واقع شده
جبیرهلغتنامه دهخداجبیره . [ ج َ رَ / رِ] (اِ) چَبیره . مستعد شدن و جمع کردن مردم باشد بجهت شغلی و کاری و مهمی . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (برهان ). || گروه آماده بکار. خیل .
جبیر القصابلغتنامه دهخداجبیر القصاب . [ ج ُ ب َ رُل ْ ق َص ْ صا ] (اِخ ) از روات است . رجوع به شدالازار، متن و حاشیه ٔ ص 13 شود.
جبیرانلغتنامه دهخداجبیران . [ ج ُ ب َ ] (اِخ ) نام ناحیه ای است [در بصرة ] مر آل کلثوم بن جبیر را. (معجم البلدان ).