جبروزلغتنامه دهخداجبروز. [ ج َ ] (اِ) خارپشت بزرگ تیرانداز را گویند. (برهان ) (آنندراج ). و با رای بی نقطه هم بنظر آمده است که بر وزن فغفور باشد. (برهان ) (از آنندراج ). تشی . (ش
جروزلغتنامه دهخداجروز. [ ج َ ] (اِخ ) قریه ای است از قرای سربیشه ٔ قاینات و قدیم النسق است و از آب قنات مشروب میشود و هوای آن گرم است و چهل خانوار سکنه دارد. (از مرآت البلدان ج
جروزلغتنامه دهخداجروز. [ ج َ ] (ع ص ، اِ) بسیارخوار که تمام خوان را بخورد و هیچ نگذارد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مرد و زن در آن یکسان است . (از اقرب الموارد از
جروزلغتنامه دهخداجروز. [ ج ُ ] (اِخ ) موضعی است بفارس که در آنجا بین ازارقه و مردم بصره جنگی روی داد. و در ابیات زیر که بمناسبت واقعه ٔ مزبور سروده شده از آن موضع یادشده است : و
سیخولفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخارپشت بزرگ که خارهای بلند ابلق دارد و آنها را مانند تیر میاندازد؛ خارپشت بزرگ تیرانداز؛ اسغر؛ جبروز؛ جوله؛ تشی؛ بیهن؛ روباه ترکی.
زکاسهلغتنامه دهخدازکاسه . [ زُ س َ / س ِ ] (اِ) خارپشتی را گویند که خارهای خود راچون تیر اندازد و به عربی ابومدلج خوانند. (برهان ) (آنندراج ). زکاشه . خارپشت تیرانداز و ابومدلج .
تشیلغتنامه دهخداتشی . [ ت َ ] (اِ) خارپشت کلان را گویند که خارهای خود را مانند تیر اندازد و بعضی گویند به این معنی عربی است . (برهان ). خارپشت بزرگ را گویند که خارهای ابلق سیاه
خارپشتلغتنامه دهخداخارپشت . [ پ ُ ] (اِ مرکب ) جانوری است معروف . گویند مار افعی را می گیرد و سر به خود فرومی کشد و مارخود را چندان بر خارهای پشت او می زند که هلاک می شود و در زمی