جبرانهلغتنامه دهخداجبرانه . [ ج َ ن َ / ن ِ ] (ص ، ق ) جبراً. (ناظم الاطباء). از روی جبر. جابرانه . بجبر. بزور. بستم .
compensatingدیکشنری انگلیسی به فارسیجبران کردن، غرامت دادن، پاداش دادن، تاوان دادن، عوض دادن، تلافی کردن
imbricatedدیکشنری انگلیسی به فارسیجبرانی، پولک پولک کردن، مثل فلس ماهی روی همچیدن، نیمه نیمه روی هم گذاشتن