جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) ناحیه ای است از توابع اهواز. و کلمه معرب است . (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ).
جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ج َب ْ با ] (ع ص ، اِ) پنیرفروش . || گورستان . || صحراء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || عیدگاه در صحراء. || مرغزار. (منتهی
جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ] (اِخ ) نام دهی از دهستان ها از ناحیه ٔ غار از توابع عراق . این ده مشهد امام زاده حسن بن الحسن (ع ) است . (از نزهةالقلوب ج 3 ص 54).
جبانلغتنامه دهخداجبان . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) علی بن محمدبن عیسی بن جعفربن الهیشم البغدادی که به ابن الجبان معروف و از مردم بغداد بوده است . ابوبکر خطیب گفت : در محضر او بوده ام
جبانةلغتنامه دهخداجبانة. [ ج َب ْ با ن َ ] (اِخ ) در اصل صحرائی بود و مردم کوفه گورستان را جبانه نامند چنانکه مردم بصره آنرا مقبره گویند. (از معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ). و د
جبانةلغتنامه دهخداجبانة. [ ج َب ْ با ن َ ] (اِخ ) موضعی است در شامی مدینه نزدیک ذباب . (منتهی الارب ).
جبانةلغتنامه دهخداجبانة. [ ج َب ْ با ن َ ] (ع اِ) گورستان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || صحراء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دشت .
جبانیلغتنامه دهخداجبانی . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) منسوب به جبان (شهر جبان ) و یا منسوب به صحرا است و نام او محمدبن سعد است و بعضی مخلدبن سعد گفته اند. (از الانساب سمعانی ).
جبانیلغتنامه دهخداجبانی . [ ج ُب ْ با ] (اِخ ) احمدبن عبداﷲ.رجوع به احمدبن عبداﷲ جبانی در همین لغت نامه شود.