جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج َب ْ با ] (ع ص ) جبه ساز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || جبه فروش . (منتهی الارب ).
جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج ِ ] (ع مص )غلبه کردن قوم را. || فائق آمدن زن زنان را در حسن . || بریدن . سخت . || برآوردن خصیه . || گُشن دادن خرمابن را و فارغ شدن از تلقیح آن . (منت
جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج ُ ] (اِخ ) سرزمین بنی سعدبن زید مناةبن تمیم است . این کلمه علم منقول است از جباب بمعنی کفک شیر شتر. (از معجم البلدان ).
جبابلغتنامه دهخداجباب . [ ج ُ] (ع ص ، اِ) قحط. || باطل . || رایگان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || کفک شیر شتر که بمسکه ماند. (منتهی الارب ). چیزی است مانندکفک که بر سر شیر شتر
جباباتلغتنامه دهخداجبابات . [ ج ُب ْ با ] (اِخ ) موضعی است نزدیک ذی قار. (منتهی الارب ).موضعی است نزدیک ذی قار که در آن جنگی بین بکربن وائل و فارسیان رخ داد. (معجم البلدان ) (مراص
جبابراقلغتنامه دهخداجبابراق . [ ج َ ب ِ ] (اِخ ) موضعی بجزیره و عمیربن الحیاب السلمی در آنجا کشته شده . (معجم البلدان ).
جبابیلغتنامه دهخداجبابی . [ ج ِ ] (اِخ ) احمدبن خالدبن یزید جبایی مکنی به ابوعمرو. ابوسعیدبن یونس در تاریخ مصر او را یاد کرده و گوید احمدبن خالد معروف به ابن الجباب اندلسی است و
جباباتلغتنامه دهخداجبابات . [ ج ُب ْ با ] (اِخ ) موضعی است نزدیک ذی قار. (منتهی الارب ).موضعی است نزدیک ذی قار که در آن جنگی بین بکربن وائل و فارسیان رخ داد. (معجم البلدان ) (مراص
جبابراقلغتنامه دهخداجبابراق . [ ج َ ب ِ ] (اِخ ) موضعی بجزیره و عمیربن الحیاب السلمی در آنجا کشته شده . (معجم البلدان ).