جای روبلغتنامه دهخداجای روب . (اِ مرکب ) جارو. جاروب . جاروبه . (آنندراج ). رجوع بکلمات فوق در همین لغت نامه شود. جهارو، لهجه ٔ بعضی بلاد هند.(از آنندراج ). مِکسَحَه . (منتهی الارب
جایلغتنامه دهخداجای . (اِ) جا. مقام . (برهان ). مطلق مکان . (بهار عجم ) (آنندراج ). لهذا اطلاق آن بر خانه نیز آمده و این خالی از غرابت نیست . (بهار عجم ) (آنندراج ). مکان . مسک
جأیلغتنامه دهخداجأی . [ ج َءْی ْ ] (ع اِ) رنگی از رنگهای اسب و آن سرخی است که بسیاهی زند. (منتهی الارب ).
جای در دیده ٔ کسی کردنلغتنامه دهخداجای در دیده ٔ کسی کردن . [ دَ دی دَ / دِ ی ِ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از نهایت مرغوب و پسندیده ٔ کسی شدن . (بهار عجم ) (آنندراج ). بسیار عزیز شدن نزد آنکس
جای رفتنلغتنامه دهخداجای رفتن . [ رُ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از آماده ساختن . مهیا ساختن جای چیزی را : چو شادی را و غم را جای روبندبجائی سر بجائی پای کوبند.نظامی .
مکسحلغتنامه دهخدامکسح . [ م ِ س َ ] (ع اِ) جای روب . مکسحة. || پاروب وبیل برف روب . (ناظم الاطباء). و رجوع به مکسحة شود.
مکسحةلغتنامه دهخدامکسحة. [ م ِ س َ ح َ ] (ع اِ) جای روب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). جاروب . مکسح . (ناظم الاطباء). جارو. ج ، مکاسح . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا