جاور کردنلغتنامه دهخداجاور کردن . [وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بمعنی تغییر و تبدیل دادن باشد. (برهان ). از دساتیر. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
جاورلغتنامه دهخداجاور. [ ] (اِخ ) قریه ای است از قرای زنجان رود خمسه خالصه وتیول مظفرالملک میباشد. هوایش گرمسیر و محصولش هم دیمی و هم آبی از رودخانه ٔ زنجان رود مشروب میشود. صیف
جاورلغتنامه دهخداجاور. [ وَ ] (اِ) بمعنی حال باشد. (برهان ) (آنندراج ). (انجمن آرا). چنانکه اگر گویند: «چه جاور داری ؟» مراد آن باشد که چه حال داری ؟. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن
جاوردیکشنری عربی به فارسیپيوستن , متصل کردن , وصلت دادن , مجاور بودن(به) , پيوسته بودن(به) , افزودن , متصل شدن
جاورگردلغتنامه دهخداجاورگرد.[ وَ گ َ ] (مص مرکب ) از حالی بحالی گشتن را گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). ظاهراً از جاور کردن که برساخته ٔ دساتیر است ساخته اند. رجوع به جاور کردن شود.
ابوالمؤیدلغتنامه دهخداابوالمؤید. [ اَ بُل ْ م ُ ءَی ْ ی َ ] (اِخ ) موفق بن احمدبن محمد مکّی خوارزمی . ملقب به اخطب ، خطیب . در نامه ٔ دانشوران آمده : اگرچه بعنوان خطیب خوارزمی و به