جان قربانلولغتنامه دهخداجان قربانلو. [ ق ُ ] (اِخ ) واقع است در کنار رود سیم بار در جوین ، زراعتش آبی و هوایش گرم و بیست خانوار سکنه دارد. (از مرآت البلدان ج 4 ص 131).
جان قربانلولغتنامه دهخداجان قربانلو. [ ق ُ ](اِخ ) دهی است از دهستان مانه ٔ بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد. در دو هزارگزی شمال باختری مانه ، سر راه مالرو مانه به کشک آباد واقع شده ، محلی اس
جانفرهنگ مترادف و متضاد۱. روان، روح ۲. حیات ۳. نفس ۴. هوش ۵. عزیز، گرامی ۶. جن ≠ تن، بدن، انس، پری، پریان
جانلغتنامه دهخداجان . (اِ) بقول هوبشمان از کلمه ٔ سانسکریت ذیانه (فکر کردن ) است . و بقول مولر و یوستی جان با کلمه ٔ اوستائی گیه (زندگی کردن ) از یک ریشه است ولی هوبشمان آنرا ص
جان آورلغتنامه دهخداجان آور. [ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) جاندار. (ناظم الاطباء). جاناور. جانور. رجوع به جاناور شود. || مردم بی عقل و بی شعور. (ناظم الاطباء). || (نف مرکب ) آورنده ٔ