جان به سرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که در حال جان دادن باشد و در آن حالت بهواسطۀ امری یا حادثهای به هیجان آید و مضطرب و بیقرار شود: ◻︎ همین نه لاله ز شوق تو داغ بر جگر است / که شمع نیز ز سو
جان به سر شدنفرهنگ انتشارات معین(بِ. سَ. شُ دَ) (مص ل .) 1 - سخت بی تاب شدن . 2 - به حال مرگ افتادن .
اسفینی فراهانیواژهنامه آزاداز مریدان وهرز که با تلاش و مجاهدت فراوان به دستیاری وهرز رسید و در جنگی با ضربه ای که به سرش خورد، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ناطقلغتنامه دهخداناطق . [ طِ ] (اِخ ) رحمت اﷲ (خواجه ...) لاهوری به روایت مؤلف صبح گلشن «در دهلی نشو و نما یافته و برای کسب کمال به ملک توران شتافته ... مدتی در فرح آباد به سر
زیرهلغتنامه دهخدازیره .[ رَ / رِ ] (اِ) تخمی است معروف که به عربی کمون خوانند، بهترین آن زیره ٔ کرمانی است و گوشت بزان کرمان به از بلاد دیگر است که اغلب به زیره چرند. معجونی که
موقریلغتنامه دهخداموقری . [ م ُ وَق ْ ق َ ] (اِخ ) از قدمای شعراست و در ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ابیات زیر از او آمده است :دل دزد و دلربای من آن سعتری پسرکآورد عمر من ز غم هجر خ