جان بحلق رسیدنلغتنامه دهخداجان بحلق رسیدن . [ ب ِ ح َ رَ/ رِ دَ ] (مص مرکب ) جان بحنجره رسیدن . بحال احتضارافتادن . نیم جان شدن . جان به گلو رسیدن : بکام دل نرسیدیم وجان بحلق رسیدوگر بکام
جانفرهنگ مترادف و متضاد۱. روان، روح ۲. حیات ۳. نفس ۴. هوش ۵. عزیز، گرامی ۶. جن ≠ تن، بدن، انس، پری، پریان
جان بحلق رسیدنلغتنامه دهخداجان بحلق رسیدن . [ ب ِ ح َ رَ/ رِ دَ ] (مص مرکب ) جان بحنجره رسیدن . بحال احتضارافتادن . نیم جان شدن . جان به گلو رسیدن : بکام دل نرسیدیم وجان بحلق رسیدوگر بکام
جان بدهان رسیدنلغتنامه دهخداجان بدهان رسیدن . [ ب ِ دَ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) جان بحلق رسیدن . بحال احتضار رسیدن . جان بر لب رسیدن : آنکه سرش در کمند جان بدهانش رسیدمی نکند التفات آنکه بد
جان بر لب رسیدنلغتنامه دهخداجان بر لب رسیدن . [ ب َ ل َ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) جان بلب رسیدن . جان بحلق رسیدن .جان بدهان رسیدن . کنایه از بی طاقت شدن : مرا جان اینچنین بر لب رسیده گدازانم
حلقلغتنامه دهخداحلق . [ ح َ ] (ع اِ) گلو. (منتهی الارب ) (دهار). نای گلوی . حلقوم . ج ، حلوق ، احلاق . (منتهی الارب ). مبلع. بلعوم : زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون ز حلق مر
برکهلغتنامه دهخدابرکه . [ ب َ رَ ک َ / ک ِ ] (از ع ، اِمص )افزونی و فراخی و بسیاری . (مهذب الاسماء). افزونی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ). برکت : کجا نبید است آنجا بود ج