جان آبادلغتنامه دهخداجان آباد. (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان پاریزبخش مرکزی شهرستان سیرجان . در 75 هزارگزی شمال سعیدآباد، سر راه مالرو پاریز - رفسنجان واقع شده وسکنه ٔ آن 6 تن است .
جان آبادلغتنامه دهخداجان آباد. (اِخ ) دهی است از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان . واقع در 23 هزارگزی شمال خاوری اردستان و 10 هزارگزی شمال راه فرعی اردستان به شهراب . جلگه ، معتدل . س
جان آبادلغتنامه دهخداجان آباد. (اِخ ) قریه ای است از قرای سیستان در طرف شرقی دریاچه ٔ سیستان و در سمت شمال جلال آباد واقع است . (مرآت البلدان ج 4 ص 129).
جان آبادلغتنامه دهخداجان آباد. (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان آرد: آنرا جهان آباد نیز گویند و در سیستان واقع است . قلعه ای دارد که آنرا سردارجان بیگ خان بلوچ تقریباً نودسال قبل از این سا
جانفرهنگ مترادف و متضاد۱. روان، روح ۲. حیات ۳. نفس ۴. هوش ۵. عزیز، گرامی ۶. جن ≠ تن، بدن، انس، پری، پریان
جانلغتنامه دهخداجان . (اِ) بقول هوبشمان از کلمه ٔ سانسکریت ذیانه (فکر کردن ) است . و بقول مولر و یوستی جان با کلمه ٔ اوستائی گیه (زندگی کردن ) از یک ریشه است ولی هوبشمان آنرا ص
قلیلغتنامه دهخداقلی . [ ق ِل ْ لی ] (اِخ ) دهی است از دهستان شیخواست بخش اسفراین شهرستان بجنورد ، واقع در 85هزارگزی شمال باختری اسفراین و 15هزارگزی شمال مالرو جان آباد به جاجرم
مانیلغتنامه دهخدامانی . (اِخ ) نام نقاشی بوده مشهوردر زمان اردشیر و بعضی گویند در زمان بهرام شاه بودو بعد از عیسی علیه السلام ظاهر شد و دعوی پیغمبری کرد، و بهرام شاه بن هرمز شاه
حلیمه جانلغتنامه دهخداحلیمه جان . [ ح َم َ ] (اِخ ) دهی جزو دهستان رحمت آباد بخش رودبار شهرستان رشت . کوهستانی و معتدل و دارای 328 تن سکنه است . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، برنج
جان بهانلغتنامه دهخداجان بهان . [ ](اِخ ) دهی است جزء دهستان مهرانرود بخش بستان آباد شهرستان تبریز، واقع در هفت هزارگزی شمال بستان آباد ودو هزارگزی بشوسه ٔ قدیم اردبیل تبریز، محلی ج
خان جان خانلغتنامه دهخداخان جان خان . (اِخ ) دهی است از دهستان ده پیر بخش حومه ٔ شهرستان خرم آباد. واقع در 10 هزارگزی شمال خاوری خرم آباد و شش هزارگزی شمال شوسه ٔ خرم آباد به کرمانشاه