جانکاهلغتنامه دهخداجانکاه . (نف مرکب ) آنکه جان را بکاهد. (آنندراج ). هرچه جان را بکاهد و روح را خسته کند. دلگیر. جگرسوز. مولم . (ناظم الاطباء). مقابل جانفزا : گرفته سرشان سرسام و
جانکاهیلغتنامه دهخداجانکاهی . (حامص مرکب ) عمل جانکاه . آنچه حاصل شود از جان کاستن : آورد وقت آرزوخواهی آرزوخواه را بجان کاهی .نظامی .
جانگاهلغتنامه دهخداجانگاه . (ص مرکب ) هولناک . خطرناک . مهلک . || جایی که زندگانی در وی خطرناک باشد. - چاه جانگاه ؛ چاه پرخطر و مهلک و پیچ درپیچ . (ناظم الاطباء).
جانکاهیلغتنامه دهخداجانکاهی . (حامص مرکب ) عمل جانکاه . آنچه حاصل شود از جان کاستن : آورد وقت آرزوخواهی آرزوخواه را بجان کاهی .نظامی .
صفات دَرد: سختفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی جانکاه، تیز، شدید، عمیق، گران، سنگین، حاد، مزمن، التیامناپذیر، جانسوز، رنجآور، جانگداز، غیرقابلتحمل مستمر، خفیف گزنده، زننده، نافذ، مؤثر، ن