جامه شورانلغتنامه دهخداجامه شوران . [ م َ / م ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش رامیان شهرستان گرگان واقع در 15 هزارگزی باختری رامیان و 50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
جامه شورانلغتنامه دهخداجامه شوران . [ م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروه ٔ شهرستان سنندج واقع در 18 هزارگزی جنوب باختری قروه و 1 هزارگزی باباعلی . محلی است کوهستا
جامه شورانلغتنامه دهخداجامه شوران . [ م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ماهیدشت بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه . واقع در 4 هزارگزی خاورماهیدشت و 2 هزارگزی جنوب شوسه ٔ کرمانشاه . این ده
جامه شورانلغتنامه دهخداجامه شوران . [م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دروفرامان بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در 32 هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه کنار رودخانه ٔ قره سو این دهکده
جامهفرهنگ مترادف و متضاد۱. پوشش، پوشیدنی، پوشاک، پیراهن، پیرهن، ثوب، حله، دثار، رخت، قمیص، لباس، ملبوس ۲. جام، صراحی
جامهدیکشنری فارسی به انگلیسیapparel, attire, clothes, clothing, costume, couture, drag, dress, garb, garment, habiliment, raiment, suit, toilet, toilette, vestment, vesture, wear, wearable
جامهلغتنامه دهخداجامه . [ م َ / م ِ ] (اِ) پارچه ٔ بافته ٔ نادوخته را گویند. (برهان ). در هندی باستان یم یا چردیش و غیره (بام ، حمایت ) است و در پهلوی جامک و یامک باشد. مولر بهت
جامهفرهنگ انتشارات معین(مِ) [ په . ] (اِ.) 1 - لباس ، تن پوش . 2 - جام ، صراحی . 3 - پارچه ، پارچة نادوخته . ؛~ عباسیان کنایه از: لباس سیاه . ؛~ فرو نیل کردن کنایه از: سیاه کردن
دروفرامانلغتنامه دهخدادروفرامان . [ دُ ف َ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . کلمه ٔ دروفرامان مخفف دورود و فرامان است چون فرامان و قرای تابعه ٔ آن بین دو رودخا
گردانیدنلغتنامه دهخداگردانیدن . [ گ َ دَ ] (مص ) تغییر دادن . تبدیل کردن . تعویض : گفت : یا عرب این دشمن شماست و از آن بتان و این دین شما بگرداند و بتان را نگونسار کند. (ترجمه ٔ تار
طبللغتنامه دهخداطبل . [ طَ ] (ع اِ) دهل یک رویه باشد یا دورویه . (منتهی الارب ) (زمخشری ). تبیره . (فرهنگ اسدی خطی متعلق به نخجوانی ). شندف . (فرهنگ اسدی ). کوس . (دهار). نقاره
وارلغتنامه دهخداوار. (پسوند) مانند. شبه . نظیر. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ). واره . (جهانگیری ) (آنندراج ). وش . (یادداشت مؤلف ). وار به این معنی گاهی به صف
شورلغتنامه دهخداشور. (اِ) آشوب . (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). فتنه و فساد. شورش . (ناظم الاطباء). انقلاب . ثورت . (یادداشت مؤلف ) : تا برنهاد زلفک