جاسوسفرهنگ انتشارات معین[ ع . ] (ص .) خبرچین ، آن که خبر یا پیغامی را از جایی به جای دیگر می برد. ج . جواسیس .
جاسوسفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که اخبار و اسرار کسی یا ادارهای یا مملکتی را بهدست بیاورد و به دیگری اطلاع بدهد.۲. جستجوکنندۀ خبر.۳. [قدیمی] خبرکش؛ خبرچین.
عضوحزببادفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام رصتطلب، جاسوس دوجانبه، مرتد، رفیق دزد وشریک قافله، چاپلوس، متقلب، دمدمی، نامرد، مزدور، شریک جرم، همدست
عملیات سریفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شرایط و عَمَلِ شهود سری، جاسوسی، ضدجاسوسی، وزارت اطلاعات، مامور مخفی، جاسوس دوجانبه سیآیای، کاگب
عیینتینلغتنامه دهخداعیینتین .[ ع ُ ی َی ْ ن َ ت َ ن ِ ] (ع اِ) تثنیه ٔ عُیَینة. یعنی دو چشم خرد. (از ناظم الاطباء). رجوع به عیینة شود.- ذوالعیینتین ؛ جاسوس . (منتهی الارب ) (ناظم
زبان گیرلغتنامه دهخدازبان گیر. [ زَ ] (نف مرکب ) کنایه از جاسوس باشد. (برهان قاطع). جاسوس . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). جاسوس و خبرپرسان و پیک است . (آنندراج ). جاسوس ، زیرا که س
طلایهلغتنامه دهخداطلایه . [ طَ ی َ / ی ِ ] (از ع ،اِ) جاسوس لشکر که پیش و پس را نگه دارد. گروهی که پیش فرستند تا از دشمن واقف شود. (منتخب اللغات ). پیش قراول . پیشرو لشکر. پیش جن