جاربلغتنامه دهخداجارب . [ ] (اِخ ) یکی از شجاعان داود بود. (دوم سموئیل 23:38) (اول تواریخ ایام 11:40). و تل جارب تلی است در نزدیکی اورشلیم (ارمیا 31:39) که بگمان ایوالدجلجثه و ب
جاربردیلغتنامه دهخداجاربردی . [ ب َ ] (اِخ ) ابوالمکارم فخرالدین احمدبن الحسن بن یوسف جاربردی است که پیوسته مواظبت بر تحصیل علوم مینموده و به افاده ٔ طلاب ممارست داشته و دارای تأل
جاربردیلغتنامه دهخداجاربردی . [ ب َ ] (ع ص نسبی ) منسوب به جاربرد. صاحب غیاث گوید: جاربردی بفتح بای موحده ؛ نام شرح شافیه و این منسوب است به جاربرد که شهری است و لفظ جاربرد معرب چا
جاربلجارلغتنامه دهخداجاربلجار. [ ب ُ ] (اِ مرکب ) صاحب آنندراج آرد: جاربلجار در شمس بمعنی شکست و بست نوشته و تحقیق این است که چون لفظ جار در ترکی بمعنی ندا و آواز دادن است و لفظ بُل
جاربردیلغتنامه دهخداجاربردی . [ ب َ ] (اِخ ) ابوالمکارم فخرالدین احمدبن الحسن بن یوسف جاربردی است که پیوسته مواظبت بر تحصیل علوم مینموده و به افاده ٔ طلاب ممارست داشته و دارای تأل
جاربردیلغتنامه دهخداجاربردی . [ ب َ ] (ع ص نسبی ) منسوب به جاربرد. صاحب غیاث گوید: جاربردی بفتح بای موحده ؛ نام شرح شافیه و این منسوب است به جاربرد که شهری است و لفظ جاربرد معرب چا
جاربلجارلغتنامه دهخداجاربلجار. [ ب ُ ] (اِ مرکب ) صاحب آنندراج آرد: جاربلجار در شمس بمعنی شکست و بست نوشته و تحقیق این است که چون لفظ جار در ترکی بمعنی ندا و آواز دادن است و لفظ بُل