جابرلغتنامه دهخداجابر. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن زید جعفی . وی در میان شیعیان مقامی بلند داشته و نیرنجات را نیکو دانستی . وفاتش در سال 118 هَ . ق . است . (تاریخ گزیده ص 246). او از بزر
جعبرلغتنامه دهخداجعبر. [ ج َ ب َ ] (اِخ ) نام قلعه یی که حاکم رقه در زمان القادر باﷲ خلیفه ٔ عباسی ساخت . در رساله ٔ ملکشاهی آمده که بعهد قادر خلیفه جعبر نامی که حاکم آن دیار (ر
جعبرلغتنامه دهخداجعبر. [ ج َ ب َ ] (اِخ ) نام مردی از بنی نمیر که قلعه ٔ جعبر بسبب استیلاء وی بر آن ، منسوب بدوست . (منتهی الارب ). نام حاکم رقه در زمان القادر باﷲ. رجوع به ماده
جعبرلغتنامه دهخداجعبر. [ ج َ ب َ ] (ع ص ، اِ) مرد کوتاه سطبر. (منتهی الارب ). مردم کوتاه . (مهذب الاسماء). || قدح گنده ٔ کم قعر درست ناتراشیده . (منتهی الارب ). ج ، جعابر.
جابرسریلغتنامه دهخداجابرسری . [ ] (اِخ ) دهی است آبادان بهندوستان و با نعمت بسیار و اندر وی خرمای هندی و خیار شنبر بسیار بود. (حدود العالم ص 44).
جابرانهلغتنامه دهخداجابرانه . [ ب ِ ن َ ](ص نسبی ، ق مرکب ) (از: «جابر» و پسوند اتصاف «انه »)ستمگرانه . ستمکارانه . ظالمانه . رجوع به جابر شود.
جابرتلغتنامه دهخداجابرت . [ ] (اِخ ) نام یکی از چهارتن ساحری که با فرعون در مجادله با موسی هم عهد شدند. خواندمیر نویسد: سحره بعقیده ٔ محمدبن جریر الطبری چهار تن بودند بنام : شابر
jambدیکشنری انگلیسی به فارسیجابر، ستون، تیر عمودی چارچوپ، تیر بیرون امده، زره ساق پا، چهار چوپ در و هر چیز دیگری، چهار چوپ درب و هر چیز دیگری
جابرانهلغتنامه دهخداجابرانه . [ ب ِ ن َ ](ص نسبی ، ق مرکب ) (از: «جابر» و پسوند اتصاف «انه »)ستمگرانه . ستمکارانه . ظالمانه . رجوع به جابر شود.
جابرةلغتنامه دهخداجابرة. [ ب ِ رَ ] (ع ص ) تأنیث جابر. || ظالمانه ، ستمگرانه ، جابرانه : امور دواوین و قوانین در سلک نظام آوردو رسوم جابره برانداخت . (ترجمه تاریخ یمینی ص 42).