سیلغتنامه دهخداسی . (عدد، ص ، اِ)پازند «سی » از پهلوی «سیه » ، پارسی باستان «ثریثة» ، اوستا «ثریست » ، سانسکریت «تریچت « » هوبشمان ص 760»، کردی عاریتی و دخیل «سی » ، افغانی «د
سیلغتنامه دهخداسی . [ س َ ] (اِ) سنگ را گویند و به عربی حجر خوانند. (آنندراج ) (برهان ) (جهانگیری ).
ثیبفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیشوهر، بیشوی، بیوه ۲. پسر، عزب، مجرد ۳. زن، نادختر ≠ باکره، بتول، بکر، دوشیزه، عذرا
ثیبوبهواژهنامه آزاد[ ث َی ْ بو بَ ة ] (ع مص) (اصطلاح فقهی، اصطلاح حقوقی) حالت زنی که شوی دیده و اکنون بی شوی است ، به طلاق یا مرگ شوی . بیوگی . عوانی . بی فریادرسی . مقابل دوشیزگی
ثیللغتنامه دهخداثیل . [ ث َی ْ ی ِ / ثی ] (ع اِ)بیدگیا. فرزد. فریز. چمن . مرغ . گیاهی است که نجم نیز گویند. در اختیارات بدیعی آمده است : نجیل و نجیر ونجمه خوانند به پارسی بیدگی
لیثلغتنامه دهخدالیث . [ ل َ ] (اِخ ) ابن سعد، مکنی به ابی الحارث . از اصحاب مالک بن انس و از رواة او. او راست : کتاب التاریخ و کتاب مسائل فقه . وی از معاویةبن صالح و عبدالعزیزب
ثیبهفرهنگ انتشارات معین(ثَ یِّ بِ) [ ع . ثیبة ] (ص .) مؤنث ثیب ، زن شوی دیده و از شوهر جدا مانده . خواه به طلاق و خواه به مرگ شوی ، بیوه . مق باکره ، دوشیزه .