ثناگفتنلغتنامه دهخداثناگفتن . [ ث َ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) مدح گفتن . ستایش کردن . بستودن . حمد گفتن . مدح کردن . اثناء. استثناء : منت با این همه ثنا گویم در جهان تا همی ثناباشد.مسعو
دعا کردنلغتنامه دهخدادعا کردن . [ دُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) درخواست کردن از درگاه خدا. از خدا چیزی طلب کردن . چیزی اعم از بد و نیک برای کسی از خدا خواستن . ارتسام . (تاج المصادر بیهقی
ثنافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مدح؛ ستایش.۲. دعا.۳. درود.۴. [قدیمی] سپاس. ثنا خواندن: (مصدر متعدی) [قدیمی] مدح خواندن؛ مدح کردن؛ ستایش کردن. ثنا کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] مدح کردن؛ ستای
ستایش گرفتنلغتنامه دهخداستایش گرفتن . [ س ِ ی ِ گ ِرِ ت َ ] (مص مرکب ) ثنا گفتن . شکر کردن : همیدون بزاری نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت . فردوسی .ستایش گرفت آفریننده رارهاننده از
شکر گفتنلغتنامه دهخداشکر گفتن . [ ش ُ گ ُ ت َ ](مص مرکب ) سپاس و ثنا گفتن . تشکر کردن : گر بازرفتنم سوی تبریز اجازتست شکر که گویم از کرم پاشاه ری . خاقانی .شکر انعام پادشا گفتن نتوا