تیزگوشلغتنامه دهخداتیزگوش . (ص مرکب ) آنکه اندک آوازی را می شنود و دریافت می کند. (ناظم الاطباء). دارای گوشی سخت شنوا که زود شنود. که آواز آهسته شنود : برآمد یکی گرد و برشد خروش ه
تیزهوشفرهنگ مترادف و متضادتندهوش، تیزرای، زیرک، سریعالانتقال، عاقل، متفطن، متیقظ، هوشمند، هوشیار ≠ کندهوش
تیزهوشدیکشنری فارسی به انگلیسیacute, apt, bright, brilliant, intelligent, keen, nimble, perceptive, percipient, quick, quick-witted, sharp, sharp-witted
گردسملغتنامه دهخداگردسم . [ گ ِ س ُ ] (ص مرکب ) چهارپائی که سم گرد دارد : تیزگوشی پهن پشتی ابلقی گردسمی خردمویی فربهی . منوچهری .سخت پای و ضخم ران و راست دست و گردسُم تیزگوش و په
خردمویلغتنامه دهخداخردموی . [ خ ُ ] (ص مرکب ) که موی خرد دارد. (از یادداشت بخط مؤلف ): اَجْرَد؛ اسب خردموی . (تاج المصادر بیهقی ) : سخت پای و ضَخْم ران و راست دست و گردسم تیزگوش
سخت پایلغتنامه دهخداسخت پای . [ س َ ] (ص مرکب ) کنایه از توانا و ثابت قدم . (آنندراج ). ستور که قوائم آن سخت بود : سخت پای و ضخم ران و راست دست و گردسم تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و