تیزجلغتنامه دهخداتیزج . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان فین است که در بخش مرکزی شهرستان بندرعباس واقع است و 250 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
تیزجنگلغتنامه دهخداتیزجنگ . [ ج َ ] (ص مرکب ) مهیا و آماده ٔنبرد. (از فهرست ولف ). برانگیخته ٔ جنگ : چو بشنید بهرام شد تیزجنگ بیامد یکی تیغ هندی به چنگ . فردوسی .رجوع به تیز و دیگ
تیزجوشلغتنامه دهخداتیزجوش . (نف مرکب ) سخت جوشنده و شتابان . سخت دونده و ناآرام : نشستند بر تازی تیزجوش همه خاره خفتان و پولادپوش . نظامی .رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیزجنگلغتنامه دهخداتیزجنگ . [ ج َ ] (ص مرکب ) مهیا و آماده ٔنبرد. (از فهرست ولف ). برانگیخته ٔ جنگ : چو بشنید بهرام شد تیزجنگ بیامد یکی تیغ هندی به چنگ . فردوسی .رجوع به تیز و دیگ
تیزجوشلغتنامه دهخداتیزجوش . (نف مرکب ) سخت جوشنده و شتابان . سخت دونده و ناآرام : نشستند بر تازی تیزجوش همه خاره خفتان و پولادپوش . نظامی .رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
وجزلغتنامه دهخداوجز. [ وَ ] (ع ص ) تیزجنبش سریعالحرکة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). وجزة مؤنث آن است . (منتهی الارب ). تیزجنبش تندرونده و سریعالحرکة. (ناظم الاطبا
خاره خفتانلغتنامه دهخداخاره خفتان . [ رَ / رِ خ ِ ] (اِ مرکب ) ظاهراً خفتانی که از جنس خاره (یعنی پارچه ٔ ابریشمین که در خاره گذشت ) باشد : نشستند بر تازی تیزجوش همه خاره خفتان و پولا
وجزةلغتنامه دهخداوجزة. [ وَ زَ ](ع ص ) مؤنث وجز. (منتهی الارب ). یعنی تیزجنبش تندرونده ٔ سریعالحرکة. (ناظم الاطباء). رجوع به وجز شود.