تیزباللغتنامه دهخداتیزبال . (ص مرکب ) معروف که به معنی تیزپر باشد. (آنندراج ). سریعالطیران و تندپر. (ناظم الاطباء). تیزپر. تیزپرواز : چو دوران درآمد شدن تیزبال شدن چون جنوب ، آمدن
تیزالهدانsharps container, sharps disposal container, sharps disposal binواژههای مصوب فرهنگستانمحفظهای برای جمعآوری سرنگ و سوزنهای استفادهشده
تیربالالغتنامه دهخداتیربالا. (ص مرکب ) تیرقامت . از اسماء محبوب است . (آنندراج ). تیرقد. راست بالا. سهی بالا. قد و بالائی چون تیر راست و بلند. تیروار قامت : من آن تیربالا نگارم که
تیزبادلغتنامه دهخداتیزباد. (اِ مرکب ) بادی سخت و تند. بادی طوفان زا : که گر گیو و گودرز و آن دیوزادشوند ابر غرنده یا تیزباد. فردوسی .چنان بد که روزی یکی تیزبادبرآمد غمی گشت ازو رش
تیزبازارلغتنامه دهخداتیزبازار. (اِ مرکب ) بازار گرم و پرمشتری . بازار پررونق و روا. بازار رائج : چه کردی که بودت خریدار آن کجا یافتی تیزبازار آن . فردوسی .چو آگاه شد خسرو از کار اوی
تیزپرلغتنامه دهخداتیزپر. [ پ َ ] (نف مرکب ) همان تیزبال است . (آنندراج ). مرغی که به تندی و سرعت پرواز می کند. (ناظم الاطباء). که به شتاب پرد. که تند پرد. تیزپرواز. (یادداشت بخط
باللغتنامه دهخدابال . (اِ) از انسان و حیوانات چرنده از کتف بود تا سر ناخن دست و بعضی گفته اند از شانه تا آرنج که مرفق باشد. (برهان قاطع). به لهجه ٔ طبری بال بمعنی دست ، در مازن