تیزابیلغتنامه دهخداتیزابی . (ص نسبی ) منسوب به تیزاب . تیزاب زده .- سبزه ٔ تیزابی ؛ قسمی کشمش سبز. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کشمش تیزابی .- طلای تیزآبی ؛ طلای بی غش یا بسیار کم
تیزبینفرهنگ مترادف و متضاد۱. تیزنظر، تیزنگر، دقیق، روشنبین، زیرک، کنجکاو ۲. عاقبتاندیش، عاقبتنگر، مالاندیش ۳. صائبنظر، باریکبین
خشکبارلغتنامه دهخداخشکبار. [ خ ُ ] (اِ مرکب ) پسته ، بادام ، قیسی خشک ، فندق ، گردو خشک ، کشمش ، سبزه ، سبزه ٔ تیزابی ، برگه ٔ هلو، برگه ٔ زردآلو و به عبارت دیگر میوه های خشک از ق
تیزابفرهنگ انتشارات معین(اِمر.) اسیدنیتریک ، مایعی است بی رنگ و تندبو. همة فلزات غیر از طلا را آب می کند. اگر با اسیدکلریدریک آمیخته شود، تیزآب سلطانی می شود که طلا را هم آب می کند.
تیزابفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمایعی بیرنگ و تندبو که فلزات را (غیر از طلا و برخی فلزات کمیاب دیگر) حل میکند. در طب و صنعت به کار میرود. استنشاق بخار آن خطرناک است؛ تندآب؛ اسیدنیتریک؛ اسید