تیره روزیلغتنامه دهخداتیره روزی . [ رَ / رِ ] (حامص مرکب ) بدبختی . ادبار. تیره بختی . || عیاری و مکاری . (غیاث اللغات )(آنندراج ). رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیرهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تاریک، تار، دیجور، ظلمانی، مظلم ≠ روشن ۲. اسود، سیاه، سیهفام، قره، کبود، کدر، مشکی ۳. ابهامآمیز، مبهم ۴. ایل، خاندان، طایفه، قبیله، قوم، نسل ۵. جنس، گونه، نو
تیرهدیکشنری فارسی به انگلیسیblack, blackish, dark, dismal, dusty, grave, midnight, murky, obscure, opaque, race, somber, sombre, sooty, sunless, tribe
تیرهلغتنامه دهخداتیره . [ رَ / رِ ] (ص ) تاریک و سیاه فام . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تاریک . (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث اللغات ). تار و مظلم . (ناظم الاطباء
تبه روزیلغتنامه دهخداتبه روزی . [ ت َ ب َه ْ ] (حامص مرکب ) تباه روزی .تیره روزی . بدبختی . رجوع به تبه روز و تباه روز شود.
تیره بختیلغتنامه دهخداتیره بختی . [ رِ / رَ ب َ ] (حامص مرکب ) بدبختی . تیره روزی . سیه روزی . شقاوت : کجا کاهلی تیره بختی بودبه او بر همی رنج و سختی بود. فردوسی .رجوع به تیره و دیگر
سیه زبانلغتنامه دهخداسیه زبان . [ ی َه ْ زَ ] (ص مرکب ) سیاه زبان . بدزبان . عیبگو. || کسی که دعای بد او اثر کند. (غیاث اللغات ). شخصی که زیر زبانش سخت سیاه باشد و نفرین او تأثیر د
خانه روشن کردنلغتنامه دهخداخانه روشن کردن . [ ن َ / ن ِ رُو ش َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از آخر شدن . به انتهاء شدن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). معمولاً این مصدر برای به انتهاء رسیدن ع